محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

112

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

اهل بيتى نبود كه نه او را اندر آن كاروان بضاعتى بود . و بو جهل و عتبه و همه مهتران بايستادند و بانگ و نفير كردند و دو روز ساز كارزار كردند و روز سوم بيرون شدند . و به مكّه اندر هيچ رئيسى و مهترى نبود كه نه برفت يا بدل خويش كسى را بفرستاد مگر قبيلهء بنى عدىّ بن كعب بن مرّه ، كه ايشان مهتران بودند و بو جهل و عتبه را بر ايشان فرمان نبود ، و نيز ايشان را اندر آن كاروان بضاعتى نبود . و عبّاس خواست كه نرود . بو جهل به مزگت اندر شنعت كرد و گفت : ما دانيم كه دل تو و آن بنو هاشم با محمّد است و شما همه به مزگت اندر جاسوسان وىايد و ليكن اگر ما را بدين حرب اندر ظفر باشد و بازآييم بنو هاشم را از مكّه بيرون كنيم . و قريش به روى عبّاس اندر همچنين بگفتند . عبّاس گفت : من پيرم و حرب را نشايم و ليكن پسران خويش را بفرستم . و عبّاس را چهار پسر بود : يكى فضل بود و ديگر عبد الله و سديگر قثم و چهارم عبيد الله . ايشان گفتند اگر هر چهار پسر بفرستى روا باشد و ليكن ترا نيز ببايد رفتن . عبّاس گفت : بيايم . و بكراهيت نيّت كرد و ساز بساخت . پسرانش گفتند ما با تو بياييم . گفتا نخواهم . و دستورى نداد و برفت با يكى مولاى خويش . برادرزادگان بر وى گرد آمدند و گفتند تو مردى پيرى ما ترا تنها دست باز نداريم ، ما با تو بياييم . گفت : نخواهم . ايشان دانستند كه او از خشم قريش مىگويد از كراهيت رفتن را . و سه تن از برادرزادگان با او برفتند پسران بو طالب : يكى را نام طالب بن ابى طالب و ديگر عقيل بن ابى طالب و ديگر نوفل بن حارث بن عبد المطَّلب . و امية بن خلف الجمحى خواست كه نرود كه پير بود و او را دو پسر بود : يكى صفوان بن اميّه و ديگر عبد الله بن اميّه . پس پسر كهتر را فرمود كه برو . و او را دوستى بود نام وى عقبة بن ابى معيط ، و او آن بود كه به فرمان او خيو در روى مصطفى انداخته بود . بو جهل مرا اين عقبة را بگماشت و گفت اميّه را بگوى تا بيايد كه چاره نيست كه او را با خويشتن ببريم كه او مردى پير است و مردمان اندر روى وى نگرند ، و اگر او ايدر بماند هيچكس از مكّه نيايد . پس عقبه سوى اميّه آمد ، و